جنگل
تو را می خواند
و کوه مرا
شب شکسته می شود از فریاد
و شبنم می نشیند
بر بر گ اطلسی
تن در گور
نمی هراسد از سرما
مهربان ترین دایه است
در زمین
پس بگذارید گلدانهای کوچک من
به شب نشینی مهتاب رود
و ماه
به شب نشینی وهم
هراس می انگیزد
این همه افق
و من ، شب را
به خیال تو می آرایم
با همه زیبایی که
در گلبرگهای یاس نهفته است
بگذار دستت را در دست من
که پیام دستها
زیباترین ایه های زمینی است
در این گرما گرم
در این تفیدن بی خود با این همه هراس
در اسطوره ها
اندیشه ای
نمی جهد
جز عصیان مردانی هراسناک
در گذر زمان
و همیشه بوده اند
ایستاده مردانی نترس
در گذر تاریخ
و
تاریخ چیزی نیست
جز ژنده پاره پوره های
اندیشه مغموم
بگذار لبت را بر لب من
تا فریاد زند از خشم
و فریاد زند
تمام حرفهای گفته تاریخ را
بگذار لبت را
بر لب من
گناه دریا
چه صدف ها که به دریای وجود
سینه هاشان ز گهر خالی بود
ننگ نشناخته از بی هنری
شرم ناکرده از این بی گهری
سوی هر درگهشان روی نیاز
همه جا سینه گشایند به ناز
زندگی دشمن دیرینه من
چنگ انداخته در سینه من
روز و شب با من دارد سر جنگ
هر نفس از صدف سینه تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهرها ... همه کوبیده به سنگ

بگين بباره بارون دلم هواشو كرده
بگين تموم شدم من بگين كه بر نگرده
بهش بگين شكستم بهش بگين بريدم
نه او به من رسيد و نه من به او رسيدم
بريم به زير بارون خراب و درب و داغون
از آدمها فرارى ازعاشقها گريزون
بزار كسى نبينه غرور گريه هامو
بزار كسى نفهمه غم تو خنده هامو
يه داغ سخته سختم يه باغ بى درختم
نفرين بگين به عمرم سياهه روز بختم
تنم داره مى لرزه تو اين هواي هرزه
گاهى نداشتن دل به داشتنش مى ارزه

من اگه كسي را داشتم ديگه دربدر نبودم
با غم و غربت اندوه ديگه همسفر نبودم
اگه زخم نخورده بودم تو را باور نمي كردم
توي اين حصار پر درد با غمت سر نمي كردم
كوليه شب زده بودم پشت گريه صدات كردم
از پس آينه اشك تا هميشه نگات كردم
قد عشق معناي مرگه مسلخ پاييز و برگه
قصه عشق و حقيقت قصه گل و تگرگه

آدمک آخر دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همینجاست ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست ، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست ، بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستی آنچه که یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست ، بخند
آدمک نغمه آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست بخند

دلم تنگ است ، دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
صدایم خیس و بارانیست
نمیدانم چرا در قلب من
پاییز طولانیست
---------------------------------------------------
یه روز سراب من و خواب من و شراب من تو بودی تو
امروز شهاب من و تاب من و عذاب من تو هستی و تو
یه روز بهار من و یار من و قرار من تو بودی و تو
امروز خزان من و زوال من و زیان من تو هستی و تو
ستاره ها رو شمردم نیومدی و نمردم بیا که جون نسپردم
میون گریه دویدم حباب اشک رو دریدم ندیدمت که ندیدم
برو برو که خسته از شکستنم من عاصی از هر عشق و هر دل بستنم
کبوترم که پر زدم به بام تو بیزارم از نامت به لب آوردنم
در دلم ياد تو امشب عشق داري ميکند
اشک چشمان با دلم شب زنده داري ميکند
ياد تو امشب ميان واژه هاي شعر من
اين قلم با قلب من بس راز داري ميکند
اي دريغا چشمه ي چشمان من خشکيد و تو
گريه ات بذر غمم را آبياري ميکند
هيچکس امشب به شعرم جامه ي غم را نديد
اين دلم در سينه گاهي بيقراري ميکند
با تو امشب تا خدا پر ميکشم از بيکسي
عشق در قلبم به يادت جان سپاري ميکند

از خود چو بیرون می شوم یارم بغل وا می کند
چون خویش را گم می کنم خود را هویدا می کند
در گیر و دار مستی دیشب ربود از من دلی
چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند
چون پنجه آشفته مو از زلف بیرون می کشد
یک شهر دل در پیچ و تاب طره اش جا می کند
در سینه های صیقلی هر لحظه گردد منجلی
کاری که با موسی دمی در طور سینا می کند
آیینه ای دق کرده ام در حسرت دیدار تو
یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند
حسرت دیدار تو در خاطرم جا مانده است
آن نگاه گاه گاهت وه چه زیبا مانده است
روزهای انتظارم را تو پایانی بیا
باز هم احساس من تنهای تنها مانده است
ای دو دست آشنا بر شانه های خسته ام
نغمه لالایی ات در اوج معنا مانده است
می روی از خاطرات سبز من اما کجا
طعم طبع واژه ات در بغض من جا مانده است
رفتی و چشمان من در رد پایت گم شدند
بی حضورت پیکرم بی خشم اینجا مانده است
منتظر می مانم اینجا تا بیایی خوب من
گرچه از عمرم همین امروز و فردا مانده است




